مامان خانم جانم؛ هرگز به تو گفته‌بودم که صبح‌های پاییزی که

🍂 مامان خانم جانم؛ هرگز به تو گفته‌بودم که صبح‌های پاییزی که آفتاب نبود و باد شدید می‌وزید و خیلی سرد بود، چقدر از شاخه‌های عریان پشت پنجره که شبَه‌وار تکان می‌خوردند می‌ترسیدم؟ چقدر می‌ترسیدم بلند شوم و توی آن حال و هوای خلوت و بدون خورشید و سرد، بروم مدرسه و چقدر وحشت داشتم از اینکه تمام مسیر خانه تا مدرسه را تنهایی بترسم، تنهایی قدم های تند بردارم، تنهایی حین دویدن پایم بلغزد و زمین بخورم و تنهایی اشک‌های خودم را پاک کنم؟ مامان خانم جانم؛ هیچ‌وقت به تو گفته‌بودم که چندبار بخاطر اینکه با نمره‌ی _بیست تمام_ برگردم خانه و کیفم را پرت کنم یک طرف و با برگه ی امتحانم تو را مثل هردفعه خوشحال کنم، برای بیست و پنج صدم‌ها گریه کردم و تمام عرض و طول میز را خیس اشک کردم؟ گفته‌بودم که چقدر پز ساندویچ‌هایی که برایم درست می‌کردی را به همه می‌دادم و چقدر از خواص هویج‌ها می‌گفتم و چندتا از بچه‌ها را به شوق اینکه باهوش‌تر می‌شوند، هویج‌خوار کردم؟ گفته‌بودم که چقدر پیش بچه‌های کلاسمان پز تو را می‌دادم و آن‌روز که آمدی مدرسه و از شدت ذوق و دلتنگی پریدم بغلت و خودم را به گردنت آویزان کردم، بهترین لحظه‌ی زندگی‌ام بود و بعدش چقدر از فرشته‌بودنت و فرقی که با همه‌ی مامان‌ها داشتی برای بچه‌ها نطق کردم و هیچ‌کس هیچی نگفت و همه سکوت کرده‌بودند؟ مامان خانم جانم، به تو گفته‌بودم که چند بار نصفه‌های شب بلند شدم و خودم را تا صورتت کشاندم تا ببینم نفس می‌کشی و خدا را شکر کردم و چند دفعه شبانه توی تاریکی نگاهت کردم و به خدا التماس کردم که تو را تا همیشه برای من نگه دارد؟ مامان خانم جانم، خجالت نمی‌کشم که بگویم مثل دیوانه‌ها دوستت دارم. مثل دیوانه‌ها... #نرگس_صرافیان_طوفان‌ ✍@narges_sarrafian_toofan 🎥: 🍁: #خونه_قدیمی #خونه_مادربزرگ #خونه_پدری #خونه_های_قدیمی #صبحانه #پاییز #صبح_بخیر #حیاط #نوستالژی #نوستالژیک #حس_خوب #زندگی #خانه_قدیمی #

برو به منبع اصلی